مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
دل مـا را بـبـر کـنارِ خـودت تا مـدیـنـه به آن دیـارِ خودت آسـمـانِ بـه ایـن بــزرگـی را کـردهای مرکـز مـدارِ خودت تو رسـیدی و معـجـزه کردی با هـمـان سبـزۀ بهـارِ خودت بانی خـلـقِ ما شـدی و شـدیم از همان ابـتـدا دچـارِ خودت جـمع ما را اضـافـه کن بانـو به غـلامـان بیشـمارِ خودت تو نـشـان دادهای صلابت را با کـلام پُـر از وقـارِ خـودت پـشت تو گرم بود از آن اوّل به لب تـیـغ ذوالفـقـارِ خودت جـلـوی چـشـم مـردِ نــابـیـنــا رو گرفتی به استـتـارِ خودت کاش میشد خودت بگویی از مـاجـراهای روزگـارِ خودت چشمِ خاک مدینه منتظر است که نشانش دهی مزارِ خودت هـمـۀ شـهـر بـود و تـنهـا تـو کم نکـردی از اقـتدارِ خودت عـمـر کـوتـاهِ تو چه زیبا شد صرف مظلومیِ نگارِ خودت از علی شرم میکنی از چه؟! تو که ماندی سر قرارِ خودت میل رفـتن مکـن که دنـیـا را میکـنی آه، سـوگـوارِ خودت روزگـارم سـیــاه شـد زهــرا مثل آن چـشمهای تارِ خودت |